بلی، اما...
باز بحث واژه های "مظنون، متهم و گنهکار" داغ است. این بار وزیر اطلاعات و فرهنگ و ماجرایش با خبرنگار تلویزیون ملی در مزار شریف این بحث را سبب شده است. قرار گزارش ها، این خبرنگار در گزارش هایش واژه های "دانشگاه" و "دانشکده" را به کار می برد که در پی آن وزیر دست به کار شده و او را از وظیفه اش سبکدوش کرد. من از آوردن نام این خبرنگار خودداری می کنم چون به اندازه کافی به شهرت آسان و ارزان دست یافته است و نیازی به ذکر نامش نیست. این واژه ها چنان سود آور شده که برخی از مطرح ترین چهره های فرهنگی امروز تنها به خاطر تاکید هیستریک شان بر استفاده ازین واژه ها، چهره های مطرح فرهنگی شده اند که اگر طلسم این واژه ها در میان نبود، حتی اغماض نگر ترین افراد هم آنان را معلم "قرائت دری برای صنف ششم" نمی کردند.
اصلاً نمی خواستم درباره جنگ واژه ها بنویسم. برای این کار سه دلیل دارم:
یک روز در صنف بحث بر سر "ه ملفوظ و غیرملفوظ" بود و اینکه "زندگی" یا "زنده گی". خسته تر از اسپ های بزکشی شدیم (روش بحث کردن در پوهنتون بی شباهت به بزکشی نیست)، اما توافق محال بود. یکی از همصنفان اصلاً علاقه ای به این بحث نشان نداد. در پایان نظرش را پرسیدیم. خنده کنان گفت: "عجب شهری، هیچ کس بر سر زندگی بحث نمی کند، اما حاضرند ساعت ها بر سر چگونه نوشتن اش بحث کنند." پاسخ نیشدار اما آموزنده بود. اسمش را چه دانشگاه یا پوهنتون یا به پیشنهاد برخی دانشتون یا پوهنکده بگذاریم، هیچ تفاوتی به وضعیت نابسامان این نهاد آموزشی نخواهد داشت که چهار سال از عمرت را به گرو می گذاری اما با دستان خالی تر از پیش از آن بیرون می آیی.
دلیل دیگر: احمد هژده ساله را از هرات آوردند که با سی تن دیگر برای یک هفته زیر برف گیر مانده بود. هژده تن از میان شان جان دادند. چاره ای نبود؛ داکتران یک دست و هر دو پایش را بریدند.
دلیل سوم: جان کامبخش عزیز در خطر است. تبهکاران می خواهند با بلعیدن او از آزاد اندیشان زهر چشم بگیرند. می توانستیم این "نواله را به کام شان زهر افعی" کنیم اگر...
به باورم توطئه ای در کار است. نمی گویم توطته ای از پیش طراحی شده چون هیچ توطئه ای در جریان یا پس از اجرایش طراحی نمی شود. دولت و دوستان جامعه بین المللی اش به خاطر بیکارگی در رویا رویی با سرمای زمستان که جان هزار تن را گرفت با عکس العمل تند رسانه ها و وبلاگ نویسان رو به رو بود. دولت ها همیشه نیاز به فرصت برای اغوای اذهان عامه دارند، و در جوامعی با کثرت قومی-زبانی افغانستان، دولت اگر وزیری از نوع کریم خرم و اپوزیسیونی از نوع حفیظ منصور داشته باشد، چنین فرصت ها نادر نیست.
برگردم به دانشگاه و محیط تحمل ناپذیرش و این که از حق هر فرد در کاربرد واژه ها دفاع می کنم اما پیش از آن ذکر چند نکته:
منطقی ترین بحث در زمینه کاربرد واژه های شاید این باشد که زبان در کنار سایر مشخصه هایش پدیده ای قراردادی است و اعتبار یک واژه منوط به توافق اجتماع گوینده آن زبان است. کافی است اگر جامعه فارسی زبان افغانستان روی واژه دانشگاه توافق داشته باشد. تا اینجا درست، اما درین میان مشکل ما چه می شود که فارسی شانزده سال تمام بر ما تحمیل می شود و ناخواسته "شهروند جامعه فارسی زبان" شده ایم؟ می خواهم رک و روراست باشم: اصلاً خوشم نمی آمد که به فارسی درس بخوانم، زبانی که از آن اعتبار ناچیز فرهنگی و تاریخی اش هم چیزی برجا نمانده است.
فارسی به راستی شکر است؟
بلی، چون هیچ زبان جهان تلخ نیست. اما در شکر بودن فارسی یک تفاوت هست و آن اینکه شکر بودن این زبان بیشتر از سوی گویندگان اصلی این زبان تبلیغ می شود نه از سوی کسانی که آن را از پیرامون آموخته اند یا در مکتب و پوهنتون. کمال خرازی وزیر خارجه وقت ایران در دسامبر 2001 لختر براهیمی را دعوت به فراگیری "زبان شیرین" فارسی کرد. براهیمی که حداقل به سه زبان پیشتاز جهان عربی، فرانسوی و انگلیسی تسلط دارد، اصلاً این دعوت را جدی نگرفت و این عطا را به لقایش بخشید در حالی که دیپلمات ها از روی عرف دیپلماتیک هم گاهی تظاهر به فراگیری این یا آن زبان می کنند.
می دانم که اقبال فارسی را شیرین تر از اردو یافته بود، اما ترازوی انصاف در دست خود تان: حفیظ منصور یخن پاره و احمدی نژاد "بی دنده"، فارسی را چه اندازه شیرین صحبت می کنند؟
اردو/هندی را در میان پنج-شش زبانی که با آن آشنایی دارم، شیرین ترین یافته ام، البته نه به خاطر محصولات بنجل بالیود بلکه به خاطران شاعران و نویسندگانی که موقعیت این زبان را در ادبیات جهانی تثبیت کرده اند.
اما مهم تر از همه این حقیقت ساده است که "هر چا ته خپل وطن کشمیر دی".
فارسی برای من بیشتر پرتکلف است تا شیرین. بر درستی باورم مصر نیستم، این برداشت من است.
واژه های مشترک
از بختیاری ماست که در گذرگاه تمدن ها قرار داشتیم. کاروان ها پرنیان و واژه های پرنیانی را یک سان انتقال می دادند که هزاران واژه درین میان داده و ستانده شده اند. کوچک ترین تردیدی ندارم که مثلاً واژه "واژه" از مصدر "واچک" سانسکریت ماخوذ است که معنایش سخن گفتن است.
با گذر از از واژه های معلوم الحال عربی که بیست درصد پشتو و اردو و شصت درصد فارسی را می سازد، به بحث واژه های مشترک می رسیم.
بارها این چرند را شنیده ام که زبان اردو از فارسی "ساخته" شده است. و دلیل اینکه اردو کلمه فارسی است. یعنی چه؟ اگر اردو کلمه فارسی است، چرا برای جانشینی ارتش ملی به عوض اردوی ملی عرق می ریزند؟ زبان شناسان در جریان پی جویی به این نتیجه رسیده اند که اردو کلمه ترکی است و حتی herd انگلیسی از آن ماخوذ است. مهم تر اینکه آیا زبان در جریان کار و فعالیت های اجتماعی به عنوان یک پدیده ای اجتماعی-تاریخی رشد می کند یا به فرمان نادر افشار "ساخته" می شود؟
به دوستان خردمند فارسی زبان توصیه می شود که اگر با واژه های هوا، دل، آزادی، زندگی، روز، مهربان، آسمان، کهکشان، فردوس، نزدیک، دور، روشنی، سفید، پیمانه، بیگانه، ترانه... و هزاران واژه مشترک دیگر میان زبان های هند، پشتو و فارسی رو به رو می شوند، دو دست به آن نچسبند و ادعای مالکیت نکنند و در عوض مشترک بودن این واژه ها را با فروتنی بپذیرند. در گذشته افتخار مالکیت واژه های مشترک را با سخاوت به فارسی بخشیده بودند اما به قول اردو زبانان "وه سال دوسرا تها، اب سال دوسرا". زمانی بود که زبان فارسی در نصاب تعلیمی مکاتب در دشت های راجستان و گجرات گنجانیده می شد، اما دهمین سال از گشایش شعبه فارسی در برخی از پوهنتون های هند می گذرد، اما احدی در آن ثبت نام نکرده است.
همیشه از ظرفیت های بی دریغ و ترکیب پذیری فارسی می گویند. اما تمام زبان ها هم ظرفیت بی دریغ دارند و هم ترکیب پذیری. شکی نیست که ترکیبات عالی و منطقی درین زبان وجود دارد مثلاً مرداب که باید ترکیبی از "مرده+آب" باشد که به درستی واقعیت مرداب را نشان می دهد. اما از سوی دیگر صدها ترکیب هم دارد که اصلاً منطق ندارد. مثلاً آشپزخانه: یعنی خانه کسی که آش می پزد، نه محلی که در آن ظرف ها را می گذارند و پخت و پز می کنند. یا خود واژه آشپز: صدها آشپزی وجود دارند که در سراسر زندگی شان اصلاً آش نپزیده اند. افزون برین ترکیباتی موهوم هم وجود دارد که ده ها مورد استفاده دارد. مثلاً دستگاه که منطقاً به معنای "محل دست" است؛ درین صورت دستگاه مخابره یا دستگاه برق حرارتی چه مفهومی را افاده می کند؟ پایه و پایگاه و موشک (موش کوچک) برای راکت.... متاسفانه برخی ازین واژه ها راه خود را به پشتو هم باز کرده است. ترکیب خنده آور "پشه خانه" یکی از آنها است. اکثراً می گویند شب در پشه خانه خوابیدم، که درین صورت حتماً از دست(؟) پشه ها روز نداشته است.
حتی در خود واژه دانشگاه، پسوند "گاه" مشخص نیست چون اکثراً این آن را برای زمان به کار می برند نه مکان از جمله این که گاه و بیگاه ، هر گاه، گهگاه، گاهی، هیچگاه، هر از گاهی...
فارسی به مثابه گفتمان برتر یا زبان حاکم؟
در ادبیات سیاسی جهان اصطلاحی است به نام کوه کارل مارکس که اشاره به آثار گسترده مارکس دارد. اگر آثار انگلس را در کنارش بگذاریم می شود سلسله کوه های مارکس-انگلس. نفوس و نفوذ جامعه آلمانی زبان هم که اظهر من الشمس است، زبانی که سومین اقتصاد جهان از آن اوست. برتولت برشت به تنهایی کافی است که زبان های من و تو در برابر آلمانی به زبانک بماند. با تمام این ها، مقام آلمانی چیست؟ در آلمان برخی از مضامین به انگلیسی تدریس می شود که نشان می دهد هیچ آلمانی ادعا ندارد زبان مادری اش گنبد دوار را به زیر کشیده است.
داریوش آشوری با تمام استعدادش که با نبوغ پهلو می زند، هر چه هم عرق بریزد نمی تواند "گفتمان برتر" بودن فارسی را بقبولاند، چون گستره این زبان حتی یک بلست هم از سایه شمشیر نادر افشار و سایر شمشیر زنان ایران فراتر نرفت. فارسی تنها د رمیان مسلمانان هند بنا به وضعیت خاص شان در آن زمان "ستوده افتاد"، نه در سراسر هند. در آن مدت و آن جغرافیا هم هرگز اثر درخور و ماندگار به این زبان خلق نگردید.
چرا تنها پشتو؟
دوستان ما در افغانستان تنها در برابر حضور واژه های پشتو در زبان فارسی الرژی دارند. آنانی که جان می کنند واژه های دانشگاه و دانشکده را به جا و بی جا به کار ببرند و گاهی نادرست هم به کار می برند، با خاطرجمعی از واژه های دیپارتمنت و انستیتوت... استفاده می کنند. مگر حتمیت دارد که نخست در پشتو انستیتوت را مثلاً "پوهنغالی" بنامیم و راه را برای کاربرد واژه دانشسرا در افغانستان باز کنیم؟ گذشته ازین، ده ها واژه فرانسوی و انگلیسی را با چه تبختر به کار می برند، مثلاً اگنور، پیپر، اکران، ترن اوور، شانتاژ، شت و شیت... ایرانی ها هم در پاکیزه کردن فارسی اگر جدی می بودند حتماً به عوض "مرسی، مامان!" می گفتند "مادر سپاس".
ادامه دارد...
تذکر: "بلی، اما..." را در نشریه ی انترنتی کابل پرس هم خوانده می توانید.